سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
سرای اندیشه
طمع حکمت را از دلهای دانایان می برد . [پیامبر خدا علیه السلام]
سرای اندیشه

سید محمد حسن مخبر ( چهارشنبه 30/10/88 :: ساعت 12:32 صبح )


پدر جان


وقتی روزهای ماه صفر با گذارشان ما را به اربعین سید و مولایمان حضرت امام حسین (ع) نزدیک می کنند ، دوباره زخم دیر پا ولی تازه ی نبودنت در دلم به خون می نشیند و آتش حرمان از سایه بلند و پر مهرت جانم را به آتش می کشد .


یادم نمی رود ظهر قبل از اربعینی را که صدای سفیر گلوله با فریادهای عزادارانی که برای اقامه عزای خاندان عصمت(ع) در منزلمان اجتماع کرده بودند در هم آمیخت . فراموش نمی کنم دستهای سرخ مردمی را که با خون تو رنگ گرفته بود . از خاطرم نمی رود که مادرم در وسط حیات خانه مان که آنروز با پارچه های سیاه و پرچم های سرخ و سبز ، حسینیه شده بود ، از پا درآمده و نا باورانه صحنه دیدار پیکر در خون نشسته ات را مرور می کرد . یادم نمی رود که حسرت آخرین دیدارت را مردم بر دلم نشاندند وقتی نگذاشتند از خانه بیرون بیایم و جسم به خون تپیده ات را ببینم .


می خواهم برای آنان که نمی شناسندت ، تو را خیلی کوتاه معرفی کنم . متولد 1305 بودی ، وقتی به حوزه آمدی نوجوانی نو بالغ بودی که تشنه دانستن و آموختن بود . در حلقه درس آیت الله بروجردی سطوح عالی حوزه را می آموختی که شوق خدمت به محرومان و تبلیغ دین خدا ، تو را به تهران کشاند. محروم ترین مناطق تهرانِ آنروز محل خدمت تو شد . سه مسجد با تلاش تو قد کشید و بالید و صدها نمازگزار در هر مسجدی نمازشان را به تو اقتدا کردند . مراکز توانبخشی و خدمات عمومی متعددی به دست تو ساخته شد که برخی از آنها هنوز هم نام تو را بر خود دارند .


وقت مبارزه با طاغوت پهلوی در کنار فدائیان اسلام و شهید اندرزگو ، مرد میدان بودی . آنقدر بی ادعا و گمنام که حتی ما هم سابقه بودنت را بعد از شهادتت از زبان یارانت شنیدیم . بارها دستگیر شدی و به فضل خدا نجات یافتی . هر کجا که بودی کسی جز صداقت ، سلامت و خدمت از تو ندید . چه در مکه مکرمه ، چه کربلا و نجف و چه در جای جای ایران .


وقتی انقلاب پیروز شد تو فقط یک سِمَت داشتی ، امام جماعت مسجد فاطمیه (س) . مسجدی که در فلکه سوم خزانه بخارایی امروز (فرح آباد آن روزها) هنوز هم با نام تو به خویش می بالد . یکی از همان سه مسجدی که به همت تو بنا شده بود و بدل به بزرگترین مرکز حمایت از محرومین در منطقه و هسته اصلی فعالیتهای فرهنگی و انقلابی شده بود .


با پیروزی انقلاب ، آنان که تو را می شناختند به سراغت آمدند که امروز وظیفه داری وارد میدان مسئولیت شوی . ساده و بی تکلّف پذیرفتی و شدی مسئول ستاد 2 منطقه 13 کمیته های انقلاب اسلامی در همان منطقه خزانه . سوار بر همان پیکان جوانان مدل 52 که سالهای قبل انقلاب با قسط و قرض خریده بودی . در برابر فشار مسئولین برای داشتن خودروی ضد گلوله و محافظ ، مقاومت می کردی که نمی خواهم بچه های مردم را هم با خودم به کشتن بدهم . برادر بزرگم سید مهدی به اصرار خودش و موافقت نهایی تو و مسئولین کمیته ، شد راننده و محافظت تا اگر کسی قرار است با تو کشته شود فرزند خودت باشد .


بعد از شهادتت وقتی حکم مأموریت منافقان را که برای ترور تو صادر شده بود خواندیم فهمیدیم که تو مسئول کمیته امور صنفی ، مسئول جهاد سازندگی همان منطقه و مسئول جامعه روحانیت شرق تهران هم بودی اما باز هم ساده و بی ادعا . منافقین تو را بهتر از ما شناخته بودند .


علاوه بر همه شایعاتی که درباره ات رواج داده بودند که چگونه بیت المال را برای خودت درو می کنی و چند تا خانه آنچنانی داری و ... تا شخصیتت را ترور کنند ، چندین بار توسط آنها تهدید شدی ، کتک خوردی ، و تا مرز شهادت مورد تعقیب قرار گرفتی . یادت هست آن دفعه ای که من هم همراه تو بودم و آن مرد مسلح را روبروی ماشین دیدم و تو مرا در دستهایت مخفی کردی که اگر تیری می‌ آید به من آسیب نزند ؟ یادم هست که برادرم سید مهدی یک دستش به فرمان بود و دست دیگرش به اسلحه اش و می کوشید تا ما را از آن مهلکه نجات دهد و این فقط یک بار از آن چند بار بود .


اما آخرین بار که تو را دیدم صبح قبل از اربعین حسینی در مرداد ماه سال 60 بود . همان وقت که 30 سال بود خانه مان را از روزهای قبلش تا روز رحلت پیامبر و شهادت امام مجتبی (ع) حسینیه می کردی ، سینی چای به دست داشتی و لبخند بر لب و از میهمانان سوگوار مجلس خاندان پیامبر (ع) پذیرایی می کردی . ساعت تقریباً 11 صبح بود که مادر ، مرا برای آوردن ذغال منقل چای به انباری طبقه بالای خانه فرستاد و صدای سفیر گلوله و فریاد زن و مرد عزادار مرا به پائین کشید .



 


آمدم تا خودم را در کوچه به تو برسانم اما نگذاشتند . خواستم تا برای بار آخر چهره مهربانت را ببینم اما مردم از سر مهربانی ، حسرتش را بر دلم گذاشتند . می گفتند که منافق ضارب را دیده اند که کنار تو آمده و به بهانه دادن نامه گروهی از مستضعفین که تو خودت را وقف آنان کرده بودی ، تو را به سمت خلوت کوچه کشیده و در یک لحظه سلاح کمری اش را به سمت مغزت نشانه رفته و تنها با یک گلوله کار را تمام کرده بود .


یادم هست که در مراسمهای مختلف بعد از شهادتت آیت الله مهدوی کنی که آن روزها مسئول کل کمیته های انقلاب اسلامی بود ، مرحوم شهید آیت الله حکیم و حجت الاسلام ناطق نوری و بسیاری از افراد بزرگ کشور حضور پیدا کرده بودند .


امسال 28 سال از آن روزها می گذرد اما هنوز زخم هجرانت بر جگر ما تازه مانده است . پدر جان در این غربت زمانه با تو حرفها و درد دلها دارم که فقط با تو و در کنار مزار نورانیت واگویه خواهم کرد. جایی که هیچ کس متهمم نکند و به باد بد و بیراه و ناسزا نگیرد و آبرو را بازیجه نداند. برایم چاه می شوی ؟


روحت شاد و دعای مستجابت با همه ملت ایران همراه باد .


پدر عزیزم شادم که نام زیبای تو  و یادت مصداق کامل ( ختامه مسک ) این دفتر بود .


جهت اطلاع همه دوستان به عرض می رسانم این وبلاگ از این تاریخ غیر فعال خواهد بود و به روز نخواهد شد و از این پس منم و  (امت مظلوم) .


به اطلاع می رسانم که وبلاگ ( امت مظلوم ) پایگاه نشر و ترویج اندیشه و سیره شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی ( قدس سره ) از هم اکنون بر روی سرویس وردپرس با آدرس http://ommatemazloum.wordpress.com/قابل دسترسی است .



  • کلمات کلیدی :

  • سید محمد حسن مخبر ( یکشنبه 20/10/88 :: ساعت 8:55 صبح )

    حق است کلام مولای متقیان علی (ع) در خطبه 127 نهج البلاغه که فرمود :


    و به زودى دو دسته به خاطر من تباه شود: دوستى که کار را به افراط کشاند، و محبّت او را به راه غیر حق براند، و آن که در بغض اندازه نگاه ندارد، و بغضش او را به راهى که راست نیست در آرد. حال آن دسته در باره من نیکوست، که راه میانه را پوید و از افراط و تفریط دورى جوید. همراه آنان روید، و با اکثریت همداستان شوید، که دست خدا همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است. آن که از جمع مسلمانان به یک سو شود، بهره شیطان است، چنانکه گوسفند چون از گلّه دور ماند نصیب گرگ بیابان است.


    درست می گفت شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی (قدس الله نفسه ) وقتی در خطبه های پیش از نماز جمعه مورخ  4 / 8 / 58 می گفت :


    آراء و نظرات ، نباید به عقده بدل شود


    و سر آخر حق داشت آنکه می گفت :


    سکوت سرشار از ناگفته هاست


    آنچه گفتنی بود گفته ام


    تا شاید وقتی دیگر ...


     



  • کلمات کلیدی :


  • آنچه در حضور شماست