روزگار غریبی شده است . نه می توانی حرف بزنی و نه می توانی حرف نزنی . اگر بگویی خود را سر می بری و اگر نگویی حقیقت را . وقتی هنوز حرف دلت را نزده ، به جرم این که بر خلاف انتظار دیگران فکر کرده ای ، دوستان ده دوازده ساله ات به یکباره چنان از تو بیگانه می شوند که انگار هرگز آشنائی میانتان نبوده و خویشانت چنان به تو بی مهر می شوند که گویا هرگز پیوندی میان تو و آنان نبوده است دیگر چه انتظار خواهی داشت از وقتی که حرف بزنی و پرده از رازهای دلت برداری .
روزگار غریبی شده است . گویی اخلاق به انحطاط رفته و دین مصادره شده است . دیگر از کرامت انسانی سخنی نیست و اگر هست گویا میزان کرامت آدمها شکمشان است و کسی به جز به نان و نام نمی اندیشد . گویا درد اخلاق ، درد کرامت ، درد آزادی ، درد استقلال، درد هویّت و درد عقل داشتن ، دیگر درد دین نیست که از سر بی دینی است.
روزگار غریبی شده است . وقتی از انسان می گویی به (اومانیسم) متهمت می کنند و وقتی از برابری حرف می زنی به (سوسیالیسم) . وقتی از نیاز جامعه اقتصادی به ثروت و سرمایه می گویی به هواداری از (امپریالیسم) متهم می شوی و وقتی از مصرف زدگی رو به رشد جامعه ات در تمام زمینه های اقتصادی یا فرهنگی می نالی به (دگماتیسم) . وقتی از له شدن کرامت انسان زیر بار رفتارهای قلدرمآبانه و مطلق اندیش حق به جانب ، سخن می گویی (لیبرالت) میخوانند و چون از بازگشت به معارف و آموزه های اصیل اسلامی داد سخن می دهی (متحجرت) می نامند .
روزگار غریبی شده است . گویا هیچکس زبان تو را نمی فهمد . سخن گفتن از آزادی را تضادّ با دین و ولایت معرفی می کنند و تعطیلی عقل و رفتار تقلیدْ مدار چشمْ بسته را ولایتمداری می خوانند . جانب داری از ولایت فقیه را (آنچنان که هست و نه آنچنان که برخی می خواهند) گروهی به ضدیّت با ولایت فقیه تعبیر می کنند و گروهی به طرفداری از واپسگرایی و استبداد خواهی و البته هیچ یک نمی دانند که تو چه می گویی و شاید نمی خواهند که بدانند .
روزگار غریبی شده است . روزگاری که هر کس حرف خودش را می زند و تو هر چه فریاد هم بکشی و بگویی که نه اومانیستی و نه سوسیالیست ، نه طرفدار امپریالیسمی و نه معتقد به دگماتیسم ، نه رفتار لیبرال را می پسندی و نه تحجر را تاب می آوری ، گوش کسی بدهکار نیست . وقتی فریاد می زنی که آی مردم ، آزادی در تضّاد با دیانت و ولایت نیست و ولایت فقیه ، با چشم و گوش بستن و عقل را به تعطیلی کشیدن نسبتی ندارد ، گویا در میان دشتی بی انتها فریاد می زنی . دشتی که نه کسی در آن هست تا صدایت را بشنود و و حرفت را بفهمد و نه حتی پژواک صدایت به گوش خودت می رسد تا کمی دلخوش شوی .
روزگار غریبی شده است . گویا علی (ع) بعد از پیامبر (ص) بزرگترین معلم اسلام و انسانیت نبوده است و سینه سینه آموزه های انسان ساز برای ما به ارمغان نگذاشته و گویا تنها هنرش ولادت در کعبه و شهادت در محراب بوده است . گویا شب های قدر ، تنها قدری قدرش از شبهای دیگر بیشتر است و البته برای برخی قدری کمتر هم شده. قرآن را که بر سر می گیریم گویا بنا نداریم دستورهای اعجازگرش را بر سر و چشم بگذاریم بلکه گاهی بنا داریم به پشت سر بیاندازیم . مهم این است که مراسم با شکوه و جلال تمام شود .
روزگار غریبی شده است . وقتی ده ها و صد ها جوان چه در وطن و چه در غیر آن ، با حالی خسته و قلبی شکسته با تو همکلام می شوند و از بی هویتی هایشان ، از رنج سرگردانیشان ، از برزخ جهنمی درونشان که آنان را میان مدرنتیه و سنّت به انتخاب وادار می کند ، از ناتوانی و ناچاری شان در انتخابگری ، از گریزشان از اسلام و دین سخن می گویند ، وقتی می بینی و یقین می کنی که آنان نه از اسلام محمد(ص) و علی(ع) که از اسلام ما مسلمانان می گریزند ؛ وقتی می بینی که نه تنها در فراسوی مرزهای میهنت بلکه درون شهر خودت هم برخی از همین گروه که گاهی سنّشان از سن انقلاب اسلامیمان هم کمتر است ، همین گروه که فرزندان اسلام اند و امید آینده امام راحلمان بودند ، به دامان صلیب مسیحیت یا اسطوره فروهر پناه می برند بی آنکه دقیقا بدانند که از چه چیزی و به سوی چه چیزی می گریزند ، دلت پاره می شود ، اشکت می جوشد ، وجدانت به محاکمه ات می کشاند و بر علیه خودت حکم صادر می کند و تو برای اعتراض به تقلبی که در انتخاب میان گفتن و نگفتن کرده ای بر ضد خویشتن قیام می کنی ، شقشقه حرفای سرکشت رها می شود و به آتشت می کشد تا شاید قدری سبکتر شوی که حضرت مولی (ع) فرمود: تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا
چه بگویم ؟ روزگار غریبی شده است . فریادهایت را کسی نمی شنود و اگر بشنود پاسخی نمی گوید . برخی درشت بارت می کنند ،بعضیشان به جرم بی دینی و بعضی به جرم دینداری . خودت هم آخر سر ، درست دست گیرت نمی شود که چرا درشت شنیدی و بی مهری دیدی؟ چون دینداری یا اینکه بی دینی ! و شک می کنی که آنها که درشت می گویند کدامیک از این دو هستند ؟
روزگار غریبی شده است .
کاش کسی حرفهایم را با ذهن بی ذهنی می خواند و می شنید ، بی آنکه متهمم کند.
ای خدای من ، مولای من ، محبوب من
اگر در این روزگار غریب ، بی رفیق مانده ام تو رفیقم باش ؛ اگر بواسطه آنچه می اندیشم مطرود خویش و آشنا و دوست و بیگانه قرار گرفته ام و اندوه بی کسی ،مرا در هم می شکند ، تو یارم باش ؛ اگر تنهای تنها مانده ام تو مونسم باش ؛ اگر سخنم را شنوایی نیست تو مرا اجابت کن ؛ اگر دردم را کسی یا چیزی درمان نمی کند تو درمانم کن ، اگر فریادم را کسی فریاد رس نیست تو دستگیرم باش ؛ اگر در میان این همه رنج ، سیل تهمتها و ناسزاهای دوست و دشمن آماجم قرار می دهد تو بر من ترحم کن ، و اگر ... تو ... .
مگر نه اینکه تو اینچنینی ، همانطور که اولیائت (ع) تو را به ما شناسانده اند :
یَا حَبِیبَ مَنْ لَا حَبِیبَ لَهُ ، یَا طَبِیبَ مَنْ لَا طَبِیبَ لَهُ ، یَا مُجِیبَ مَنْ لَا مُجِیبَ لَهُ ، یَا رَفِیقَ مَنْ لَا رَفِیقَ لَهُ ، یَا مُغِیثَ مَنْ لَا مُغِیثَ لَهُ ، یَا أَنِیسَ مَنْ لَا أَنِیسَ لَهُ ، یَا رَاحِمَ مَنْ لَا رَاحِمَ لَهُ ، یَا صَاحِبَ مَنْ لَا صَاحِبَ لَهُ